Thursday, December 05, 2002

زندگی هم سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم،
آیا ارزشش را داشت................
بچه های عزیز و با مر�عت بلا گر شیرازی که واقعاً ما رو شرمنده کردن...

یه عضو جدید داریم به نام حر� های شیرین...

حتماً یه سری بهش بزنید...موضوع های جالبی مینویسه...

Monday, October 28, 2002

سلام به تمام بچه های با مرام.دوباره سلام.دوری از شما برام به هیچ عنوان سخت نبود.خیلی کی� داد.شما هم امتحان کنید به خصوص آبی عزیز خودم،حتما امتحان کنه،به هر حال بهتر از شیر موز شکلاتی قهوه نسکا�ه،قهوه ترک،بستنی مخصوص،چیپس با پنیر،میلک شیک شکلاتی با طعم های میوه جات وبلاگر جات...ولی آبی ای کاش درویش با نبود و یه کمی هم از صبر و ایداری و خونسردی درویش هم در این شیر موز است�اده می کردی....
راستی مرسی از تمام بچه های بلاگر که نگران من بودن �کم هنوز سر جاش و دکتر گ�ته که نباید چیزهای س�ت بخورم چون یه لخته تو �کم بوجود اومده که جاتون خالی همون شب ر�تم رستوران و یک استیک حسابی زدو تو رگ که آخرش نزدیک بود اشکام از درد �ک در بیاد...
توی این مدتی که ننوشتم با برو بچه های زیادی آشنا شدم،که تو این به اصطلاح بچه ها هر جور آدمی که �کر کنی هست.از یه مهندس بگیر تا یه قالپاق دزد......
ورود چند ن�ر هم به جمع وبلاگ نویسهای با مرام شیرازی تبریک میگم.�علا تا 3 ماه دیگه که متن جدیدی به وبلاگم اضا�ه کنم خداحا�ظ......راستی اگه جرات دارید نظر بدین......
******************
به کمک یک دوست عزیز و مهربون برای راه انداختن سیستم نظر خواهی احتیاج دارم(عاجزانه)....از متقاضی عزیز تقاضا می کنم برای من pmبزنند...خیلی خوشحالم می کنید....
عاشق باشید و معشوق....

Monday, September 30, 2002

بعد از روزها غیبت اکنون قسمت سوم بحث:(حتما اول مطلب قبلی رو بخونید،لط�ا)
زمانی میرسه که ما احساسی رو که باید داشته باشیم به هیچ عنوان نداریم و نمی تونیم داشته باشیم،به عنوان مثال:در زمان گریه می خندیم و زمان خنده می گرییم(شد یک قطعه ادبی از عمو غریبه)نمی دونم تا الان یک همچین احساسی داشتین یا نه؟من الان این حس رو دارم و به جونه عزیزترینم که شاید داره الان اینو می خونه،دارم یک جورایی دیوونه میشم.چون باید الان از خوشحالیه زیاد سکته کنم،ولی دارم از ناراحتیه زیاد گریه می کنم،و جالب اینکه می دونم چرا باید خوشحال باشم و کاملا دلیلش محکم و قویه،ولی نمی دونم چرا باید ناراحت باشم و دلیلی هم نداره.اینجاست که آدم باید سراغ اصلیتش بره تا از اون کمک بگیره و اگه اصلیتش رو نشناسه و ندونه که چطوری باید با اصلیتش صحبت کنه و ازش کمک بخواد،برای چند لحظه می مونه و نمی �همه که چی شده و چی کار باید بکنه و یک جورایی بی دلیل و منطق حالش چنان در عرض چند دقیقه گر�ته میشه که شاید برای عادی شدن باید چندین روز یا ه�ته بگذره.من آدمی نیستم که اصلا اصلیتم رو نشناسم ویا اینکه بگم کاملا اونو می شناسم،ولی اونقدر می شناسمش که زیاد حالم گر�ته نشه و سریع می بتونم بشم دوسته خوب غریبه سابق.(الان هم در دوران با شکوه حال گیری هستم.)
در کل این حس کوچیک ولی قوی و زودگذره،ولی �علا موندگار.حالا شما بگید اگه جای من بودید چه می کردید و اگه میخواین مثل من حالتون گر�ته نشه برید سراغ شناخت اصلیت خودتون.چون زمانی که این ناشناس گمنام رو بشناسید دیگه هیچ حسی نمی تونه حالتون رو بگیره یا به قول خودم هیچ هکری نمی تونه هکتون کنه.
ممنون از اینکه چند دقیقه ای رو در کنار من بودید و من احساس تنهایی نکردم و چون هنوز قسمت نطرخواهی راه نیا�تاده،اگه دوست داشتید برام میل بزنید یا توی یاهو برام پیغام بذارید و نظر بدید که خیلی خیلی خوشحال میشم....
به امید دیدار شما در متن جدید......
عاشق باشید و معشوق.....

Wednesday, September 18, 2002

قسمت دوم...

می حوام تو این قسمت در باره است�اده های ما از این احساسات ، عواط�
که حال یا متعلق به ما یا دیگران است صحبت کنم...پس با هم این قسمت را
میخونیم تا قسمت بعد...
به نام خدا
ما در زندگی روزمره با احساسات و عواط� خودمون خیلی بازی می کنیم ،
چه برسه به عواط�ی که مال دیگرون باشه که همش مثل توپ �وتبال
همش در داریم شوتش میکنیم یا دریپ می زنیم تازه اونم از نوع یه پا دوپا...
حالا از یک دید دیگه ببینیم : ما برای شناخت ا�راد مختل� به شناختی از
احساسات و عواط�ی که در مقابل حرکات و ات�ا قهایی که می ا�ته
نشون میدن احتیاج داریم.تا بدونیم که با او به چه طریقی ر�تار کنیم.
این معمول ترین است�اده ما از حس و عاط�ه ا�راد دیگه هست.
حالا من می خوام نوعهای مختل� احساسها را از نظر خودم بنویسم...
بعضی حسها هستن که سریع و زود گذرن مثل حسی که در اثر دیدن
یک صحنه به ما دست می ده ( البته منظورم یک صحنه عادی ، عاط�ی
کوچیکه نه صحنه حادثه ای که جلوی چشم آدم باشه بعد چند ن�ر هم عمرشونو
بدن به شما ).و بعضی دیگه نه ، بر عکس قبلی موندگارن مثله قصه های مادر بزرگ.
بعضی دیگه کوچیک و ضعی�ن مثله احساسی که اثر له شدن یک مورچه کوچولو
زیر پامون بهمون دست می ده.بعضی دیگه بر خلا� قبلی خیلی قوی
و بزرگن و صد در صد هم �رمانروای این گروه حسها که �کر میکنم خیلی ها
تجربه کردن و خوش به حال اون کسایی که تجربه نکردن یه چیزی
هست که بهش میگن عشق.عامل بدبختی خیلی ها و عامل
خوشبختی خیلی های دیگه...من که موندم چی بگم............
حالا یه دسته دیگه هست که یه د�عه مثله مهمون سر زده میان سراغ آدم.
مثله حسی که زمانی که شما ساعت 5:00 بعدازظهر به یک مهمانی
خیلی با کلاس و عالی همون شب ساعت 9:00 می شوید که اگه هم
قیدش رو بزنید خیلی چیزها رو از دست میدید ( حالا بماند که چه چیزها یی رو ).
بعضی حسها هم هستن که به صورت غریزی همیشه با ماست
مثله حس مادری در یک دختر بچه که از زمان بچگی تا پیری و کهنسالی
همراهش هست.


حالا یه مشکله بزرگ من دارم.من یک حس دارم به شما می گم ، بعد شما درعوض به من بگید که حس من جز کدوم دسته از این حسها هست یا اگه هم تو این دسته نیست بگید تو کدوم دسته هست یا اصلاً شاید خودش یه دسته باشه...
انشاا... که تو قسمت بعد من حسم رو می گم شما هم در عوض به من جواب بدید...
راستی به خدا من آدم انتقاد پذیری هستم ، اگه بگید چه اشکالهایی تو وبلاگم هست خیلی خوش حال میشم و سعی میکنم اون قسمتو بهتر کنم...
�علاً BYE تا قسمت بعد...

عاشق باشید و معشوق...

Monday, September 16, 2002

سلام به تو دوست عزیز...

از خدا می خوام که بتونم اون چیزی رو که تو
دلم با تمام احساسات خوب و بدش نشون بدم.
چون �کر میکنم که اینجوری هم بهتر می تونید منظورم رو ب�همید
و دل منم همچین یک خورده راحت میشه چون می بینم که ی
ک ن�ر تو این دنیا هست و می دونه حر�ه دل من چیه...
یک توضیح کوچولو بدم که کلاً موضوع این بلاگ در دو بلاگ دیگه ادامه داره...
پس قسمت اول این بلاگ را بخونید تا قسمت های بعد.........

به نام خدا.
انسان در نگاه من از نظر روحی و باطنی از یک سری
احساسات , عواط� و یک اصلیت گمنام تشکیل شده.
اصلیت انسان اون چیزی نیست که ما بتونیم در ا�راد
مختل� حس کنیم، بلکه چیزیست که خود اون �رد باید به ما معر�ی کنه،.
این اصلیت اینقدر ناشناس و بزرگ شده هست که کمتر
کسی جرات می کنه طر� اصلیت نا شناخته خودش بره.
و من �کر میکنم اگه کسی این اصلیت رو نشناخته باشه نمی تونه بگه
من آدم مو�قی هستم.چون در اصل مکمل مو�قیت و خوشبختی همین جزء گمنام.
ولی حالا اصلاً این کلمه که همش میگیم ناشناسه چیه و از کجا اومده؟
اول اینکه این اصلیت زمان متولد شدن انسان همراهش متولد میشه و حتی پ
س از مرگش هم ماندگاراست(ولی از دید اکثریت همراه جسم از بین میرود که این
با قانون بقا تناقض دارد که متاس�انه قانون بقا هم مثل خیلی چیزهای دیگر از یاد ر�ته).
و اینکه اصلاً چی هست در نظر هرآدمی ,شکل و قیا�ه خاصی داره.
پس من نمی تونم بگم که چه برداشتی ازاین دارم.
شما دراین مورد �کر کنید و به من بگید.
ولی یادتون نره که باید اول بشناسینش تا بعد ببینینش.
ولی یادمون نره که اگه کسی خواست اصلیت باطنی خودشو به ما معر�ی کنه
خیلی با احترام بپذیریم و براش احترام خاصی رو قائل بشیم چون من
�کر میکنم که اگه کسی اصلیتش رو شناخته باشه ,
براش �وق العاده ارزش داره پس اونو به هر کسی معر�ی نمی کنه و
اگه معر�ی کرد در مقابل میخواد که با این موضوع محترمانه برخورد بشه
ولی موضوع اصلی این بلاگ اصلیت ناشناخته انسان نیست و همه
این حر�ا که پیرامونش زده شد برای این بود که در
آخر قسمت بعد بهتر بتونید مسئله رو حل و �صل کنبد.
موضوع اصلی این بلاگ ,احساسات و عواط� درونی انسان است.
انشاا... که من رو همراهی می کنید و قبلا از کمک شما متشکرم.
دوستان عزیز چون هنوز قسمت نظر خواهی شروع به کار نکرده لط�اً نظرات خودتونو به
آدرس gharibe_ziba@yahoo.com ایمیل یا به صورت offline ب�رستید.

عاشق باشید و معشوق...


Thursday, September 12, 2002

ای وای از این دل تنها...
سلام به تمام بچه های با مرام شیرازی
انجانب کوچیکه تمام بچه های شیرازی درتاریخ 21/6/81 می باشد.
انشا ا... که ما رو هم کمک کنید تا بتونم همچین یه بلاگر کوچولوی شیرازی بشیم و ازاین حر�ا خلاصه...
که هم دوستان کمک کنن تا این بلاگو راه بندازم لط� بزرگی به من کردن...مرسی...
ایمیل من هم gharibe_ziba@yahoo.com است.باهاش چت هم میکنم.دوست داشتید add بکنید خوشحال میشم...
راستی بگم که اول بلاگ همش تار� شیرازی بود زیاد جدی نگیرید.
قربانه همگی و خداحا�ظ...